سگ و ناکس

پادشاهی در مرو، سگان تربيت شده ای در زنجير داشت، که هر يک به هيبت گرازی بود..

پادشاه اين سگ ها را برای از بين بردن مخالفان دربند کرده بود..

اگر کسی با اوامر شاه مخالفت می کرد، مأموران شاه آن شخص را جلوی سگان می انداختند و سگ ها نيز او را در چشم برهم زدنی پاره پاره می کردند..

 

يکی از نديمان شاه که خيلی زيرک بود با خود انديشيد که اگر روزی شاه بر او خشم گرفت و او را جلوی سگان انداخت چه کند..؟

با اين فکر وحشت سراپای وجودش را گرفته بود. اما پس از مدتي به اين فکر افتاد که اين سگان را دست آموز کند. لذا هر روز گوسفندی می کشت و گوشت آن را با دست خود به سگان می داد و آنقدر اين کار را تکرار کرد که اگر يک روز غيبت می کرد روز بعد سگان با ديدن او به شدت دم تکان می دادند و منتظر نوازش او می شدند..

روزی پادشاه بر آن مرد خشم گرفت و دستور داد که او را جلوي سگان بيندازند.

مأموران شاه آن مرد را کت بسته جلوی سگان انداختند اما سگ ها که منعم خود را می شناختند دور او حلقه زدند و سرها را به روی دست ها گذاشتند و خوابيدند و تا يک شبانه روز به همين منوال گذشت.. 

فردای آن روز رئيس مأموران که از پشيمانی شاه آگاه شد به نزد وی رفت و ماجرای نخوردن سگان را بازگو کرد و به شاه گفت:

اين شخص نه آدمی، فرشته است

کايزد ز کرامتش سرشته است..

او در دهن سگان نشسته،

دندان سگان به مهر بسته..

 

پادشاه با شتاب آمد تا آن صحنه را ببيند و سپس گريان به دست و پاي آن مرد افتاد و عذر خواست و گفت: تو چه کردی که سگان تو را نخوردند..

مرد گفت: ده سال نوکری تو را کردم اين شد عاقبتم.. اما چند بار به اين سگان خدمت کردم و به آن ها غذا دادم و آن ها مرا ندريدند..

 

سگ صلح کند به استخوانی.. 

ناکس نکند وفا به جانی...!

کارشناس عقده ای

          یه روز رفتم اداره و اونجا یکی از همکارامون را دیدم گفت می دونی چی شده ؟گفتم نه! گفت یک دوره ضمن خدمت برای معلمین ریاضی متوسطه گذاشته بودند  ولی به ما نگفتند و یکی از معلمان دوره راهنمایی را فرستادند . گفتم طوری نیست بابا .خیلی عصبانی بود با اصرار اون با هم رفتیم پیش رئیس اداره . رئیس وقتی موضوع را فهمید زنگ زد به کارشناس متوسطه و اون هم اومد و حسابی باهاش دعوا کرد .و این موضوع بسیار برایش گران تموم شد .طوری که هر وقت منو می دید مثل اینکه قاتل پدرش را مبیند . از نگاهش میشد خواند که این کار ما را تلافی خواهد کرد.حسابی با من دشمن شده بود.

          اولین حرکت او دو سال بعد بود که من در گروه ریاضی عضو بودم و بعد از سه هفته  که از اول مهر گذشته بود به من زنگ زد و گفت که دیگه به گروه نروم . من هم دوباره رفتم پیش رئیس و گفتم که من کلاس های پیش دانشگاهی را به زمین می گذارم گفت چرا؟ موضوع را بهش گفتم .رئیس زنگ زد به کار شناس متوسطه و حسابی باهاش دعوا کرد و حسابی از من طرفداری کرد و گفت که باید ایشون ( یعنی من ) به گروه بروند و هر چی گفتند انجام شود . این بار هم تیر کارشناس متوسطه به سنگ خورد .ولی وقتی به صورت او نگاه می کردم معلوم بود در آتش انتقام دارد می سوزد .

         سال تحصیلی 93 -92 من باز نشسته می شدم . این بود که  خواستم مدیریت یا معاونت یک مدرسه را بر عهده بگیرم تا کمی حقوق و مزایای من افزایش داشته باشد اول پیش رئیس رفتم البته رئیس عوض شده بود خواسته ی خودم را مطرح کردم . با سردی گفت که  حالا ببینیم . رفتم پیش معاون که از اقوام من بود گفت که 35 نفر باز نشسته میشن که همه می خواهند مدیر یا معاون بشند آیا میشه گفتم خداحافظ و رفتم پیش کارشناس راهنمایی که اون هم  پسر خاله ام بود گفتم که یک کاری برای من بکن . به این همکارت بگو دست از این کاراش برداره من که کاری با اون نداشتم .گفت باشه  خیالت راحت .چند نفر دیگر راهم واسطه کردم  آخر رفتم پیش کارشناس متوسطه .معلوم بود که چند سال هست که منتظر این روز بوده . گفتم مدرسه لقمان معاون می خواهد من حاضرم هم تدریس کنم و هم معاون اونجا باشم لبخند مذبوحانه ای زد و گفت باشه  .

ولی این ابلیس زهر خودش را ریخت و همه را دور زد رئیس را دور زد معاون را دور زد پسر خاله نادان منو دور زد و خلاصه یک لعنت ابدی برای خودش به یادگار گذاشت . زیرا تا عمر دارم لعنتش می کنم .چرا باید این چنین معلم نماهایی را در سمت کارشناس به کار گرفت که بخواهد حق کشی کند و هیچکس هم اعتراض نکند . لعنت بر تو ای م . ت . ا