قالب وبلاگ

کارگاه آموزش ریاضی سامان
زيبايي زندگي به رياضيات است و زيبايي رياضيات به هندسه و زيبايي هندسه به يك نقطه وزيبایی نقطه به هیچ 
تالار گفتگو وگپ


http://s5.picofile.com/file/8109516592/Copy_of_207.jpg

مکن کاری که بر پا سنگت آیو

جهان با این فراخی تنگت آیو

چو فردا نامه خوانان نامه خوانند

تو را از نامه ی خود ننگت آیو

 

سلام.خوش آمدید

 

[ چهارشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۰۴ ] [ 5:4 ] [ محمدرضا بهــرامی سامانی ]
معلم پای تخته داد می زد.
 
صورتش از خشم گلگون بود
 
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود.
 
ولی آخر کلاسی ها !!
 
لواشک بین خود تقسیم می کردند
 

نوشته های یکسان: ادبیات
ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۳۹۴/۰۵/۲۵ ] [ 9:2 ] [ محمدرضا بهــرامی سامانی ]
مکن کاری که بر پا سنگت آیو

جهان با این فراخی تنگت آیو

چو فردا نامه خوانان نامه خوانند

تورا از نامه خود ننگت آیو

[ یکشنبه ۱۳۹۴/۰۵/۲۵ ] [ 7:55 ] [ محمدرضا بهــرامی سامانی ]

Je voudrais parler à mon père

Je voudrais oublier le temps

Pour un soupir, pour un instant

Une parenthèse après la course

Et partir où mon cœur me pousse

 

Je voudrais retrouver mes traces

Où est ma vie ou est ma place

Et garder l´or de mon passé

Au chaud dans mon jardin secret

 

 

Je voudrais passer l´océan, croiser le vol d´un goéland

Penser à tout ce que j´ai vu ou bien aller vers l´inconnu

Je voudrais décrocher la lune, je voudrais même sauver la terre

Mais avant tout je voudrais parler à mon père

Parler à mon père…

 

Je voudrais choisir un bateau

Pas le plus grand ni le plus beau

Je le remplirais des images

Et des parfums de mes voyages

 

Je voudrais freiner pour m´asseoir

Trouver au creux de ma mémoire

Des voix de ceux qui m´ont appris

Qu´il n´y a pas de rêve interdit

 

Je voudrais trouver les couleurs, des tableaux que j´ai dans le cœur

De ce décor aux lignes pures, où je vous vois et me rassure,

Je voudrais décrocher la lune, je voudrais même sauver la terre,

Mais avant tout, Je voudrais parler à mon père..

Je voudrais parler à mon père..

 

Je voudrais oublier le temps

Pour un soupir pour un instant

Une parenthèse après la course

Et partir où mon cœur me pousse

 

Je voudrais retrouver mes trace

Où est ma vie, où est ma place

Et garder l´or de mon passé

Au chaud dans mon jardin secret

 

Je voudrais partir avec toi

Je voudrais rêver avec toi

Toujours chercher l´inaccessible

Toujours espérer l´impossible

Je voudrais décrocher la lune,

Et pourquoi pas sauver la terre,

Mais avant tout, je voudrais parler à mon père

Parler à mon père..

Je voudrais parler à mon père

Parler à mon père..

 

 

می خواهم با پدرم حرف بزنم

 

می خواهم گذر زمان را

 

برای یک لحظه فراموش کنم

 

یک آرامش بعد از یک دوران سخت

 

و به جایی بروم که قلبم مرا می برد

می خواهم رد پایم را

 

در مسیر زندگیم بیابم

 

و ارزش گذشته ام را

 

در باغ پنهانیم نگه دارم

 

می خواهم از اقیانوس عبور کنم، از کنار پرنده ساحلی بگذرم

 

و به همه آن چیزی که دیدم فکر کنم و به سمت ناشناخته ها بروم

 

می خواهم ماه را از قلاب بردارم، می خوام زمین را نیز نجات بدهم

 

ما قبل از همه اینها می خواهم با پدرم حرف بزنم

 

می خواهم با پدرم حرف بزنم...

 

می خواهم یک قایق انتخاب کنم

 

نه خیلی بزرگ، نه خیلی زیبا

 

و آن را پر از عکسها

 

و عطرهای سفرهایم بکنم

 

می خواهم لحظه ای درنگ کنم و بنشینم

 

و در عمق حافظه ام

 

صدای کسانی را بیابم که به من چیز آموختند

 

و ممنوعیتی برای فکر کردن به آنها وجود ندارد

 

  می خواهم رنگ تابلوهایی را پیدا کنم که در قلبم دارم

 

 

 

 

 

 

رنگ این دکور زیبا و ناب، جایی که در آن شما را میبینم و به قلبم اطمینان می بخشد

 

می خواهم ماه را از قلاب بردارم، می خواهم زمین را نیز نجات دهم

 

اما قبل از همه اینها، می خواهم با پدرم حرف بزنم...

 

می خواهم با پدرم حرف بزنم...

 

می خواهم گذر زمان را

  

رای یک لحظه فراموش کنم

  

ک آرامش بعد از یک دوران سخت

 

و به جایی بروم که قلبم مرا می برد

 

 

می خواهم رد پایم را

 

در مسیر زندگیم بیابم

 

و ارزش گذشته ام را

 

در باغ پنهانیم نگه دارم

 

 

می خواهم با تو بروم

 

می خواهم با تو رویا پردازی کنم

 

همیشه به دنبال دست نیافتنی ها بوده ام

 

همیشه آرزوی نا ممکن ها را داشته ام

 

 

می خواهم ماه را از قلاب بردارم و چرا که زمین را نجات ندهم!

 

اما قبل از همه اینها، می خواهم با پدرم حرف بزنم...

 

می خواهم با پدرم حرف بزنم...

[ سه شنبه ۱۳۹۴/۰۵/۱۳ ] [ 14:43 ] [ محمدرضا بهــرامی سامانی ]
سخت ترین کار دنیا:

 

آزاد کردن اسیرانی است که"

"زنجیرهای خود را می پرستند"...

سخت ترین زنجیرها زنجیرهای فکری است 

 

 

: "در جامعه ای که خرد حاکم نیست" "خردمندی ، دقیقا معادل دردمندی است...".......

[ جمعه ۱۳۹۴/۰۵/۰۲ ] [ 18:25 ] [ محمدرضا بهــرامی سامانی ]
تعدادصفر نام

       6 میليون 

       9 میليارد

       12 بیليون 

       15 بیليارد

       18 تیريليون 

       21 تیريليارد 

       24 کیزيليون 

       27 کیزيليارد 

       30 سینكليون 

       33 سینكليارد

       36 سيزيليون 

       39 سيزيليارد 

       42 سيتليون 

       45 سيتليارد

       48 ويتليون 

      51 ويتليارد

       54 تيفليون 

       57 تيفليارد

       60 ديشليون 

       63 ديشليارد

 

دانستن اين اعداد براي همه ايرانيان لازم است ، امروز فردا یکی، یک دیشلیارد اختلاس کرد بدونیم حداقل چندتا صفر داشته پولاش...

من خودم عاشق دیشلیاردم...

[ جمعه ۱۳۹۴/۰۵/۰۲ ] [ 18:24 ] [ محمدرضا بهــرامی سامانی ]
اﻧﺴﺎن ﮐﻪ ﻏﺮق ﺷﻮد ﻗﻄﻌﺎً می میرد

ﭼﻪ در درﯾﺎ، ﭼﻪ در رؤﯾﺎ، چه در دروغ، ﭼﻪ در ﮔﻨﺎﻩ

چه در خوشی، چه در قدرت، چه در جهل، چه در انکار 

چه در حسد، چه در بخل، چه در کینه، چه در انتقام

مواظب باشیم غرق ﻧﺸﻮﻳﻢ!      

انسان بودن، خود به تنهایی یک دین خاص است که پیروان چندانی ندارد…

 

         "مهاتما گاندي"

[ جمعه ۱۳۹۴/۰۵/۰۲ ] [ 18:23 ] [ محمدرضا بهــرامی سامانی ]
بازگرد ای خاطرات کودکی / بر سوار اسبهای چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند / یادگاران کهن ماناترند

درسهای سال اول ساده بود / آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس / روبه مکار و دزد و چاپلوس

روز مهمانی کوکب خانم است / سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود / فیل نادانی برایش موش بود

باوجود سوز و سرمای شدید / ریزعلی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم / ما پر از تصمیم کبری می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم / یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت / دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود / برگ دفترها به رنگ کاه بود

همکلاسی های درد و رنج و کار / بچه های جامه های وصله دار

بچه های دکه سیگار سرد / کودکان کوچک اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود / جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک می شدیم / لااقل یک روز کودک می شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش / یاد آن گچ ها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت بخیر / یاد درس آب و بابایت بخیر

ای دبستانی ترین احساس من / بازگرد این. مشق ها را خط بزن

[ جمعه ۱۳۹۴/۰۵/۰۲ ] [ 18:22 ] [ محمدرضا بهــرامی سامانی ]
تولید علم برای ملتی که شکم خالی دارد، بیشتر شبیه یک طنز است.

زندگی با ارضاء نیازهای اولیه انسان آغاز میشود

با تولید ثروت ادامه پیدا میکند

با تولید علم توسعه پیدا میکند

و با تکیه به معنویت، غنی می گردد.

این ترتیب را نمیشود به سادگی تغییر داد.

و امروز، بخش عمده ای از جامعه انسانی، قربانی تفکری است که میکوشد این مخروط را وارونه روی زمین قرار دهد:

با معنویت آغاز کند، با علم معنویت را تثبیت کند، با ثروت از علم و معنویت دفاع کند و در نهایت پس از مرگ، به ارضاء نیازهای اولیه خود بپردازد…

نقل از پروفسور سمیعی

[ جمعه ۱۳۹۴/۰۵/۰۲ ] [ 18:21 ] [ محمدرضا بهــرامی سامانی ]
این تفسیر داستایوفسکی از"آزادى چقدر عمیق است:

 

 

آزادی براى همه ملت ها، سقف دارد.

سقف آزادی رابطه‌ى مستقیم

با قامت فکری مردمان دارد.

با همت بلند مردمان، سقف بلند میشود.

در جامعه ای که قامت تفکرو

همت مردم کوتاه باشد،سقف

آزادى هم بهمان نسبت کوتاه

میشود.

وقتی سقف آزادی کوتاه باشد، آدمهای بزرگ سرشان آنقدر به سقف میخورد که حذف میشوند.

آدمهای کوتوله اما راحت جولان میدهند.

بعضی از آدمهای بزرگ هم برای بقا، آنقدر سرشان را خم ميکنند که کوتوله میشوند.

آن وقت سقف ها هی پایین و پایین تر می آید و مردم هی بیشتر و بیشتر قوز میکنند، 

تا اینکه تا کمر خم میشوند و دیگر نمیتوانند قد راست کنند.

آزادىِ مردم، نيز میشود یواشکی و زندگى شان ميشود جهنم!! 

 

 "تئودﻭﺭ ﺩﺍﺳﺘﺎﯾﻮﻓﺴﮑﯽ "

[ سه شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۶ ] [ 22:40 ] [ محمدرضا بهــرامی سامانی ]
دل نوشته ی یک معلم :

سرمایه دار عزیز یادت هست

 

هردو تحقیق می کردیم 

من در مورد شیوه های آموزش بهتر به فرزندت 

و تو برای روش های سرمایه‌گذاری بهتر!!!

 

هر دو چک می کردیم 

من دفتر کودک تو را 

و تو نرخ بازار را!

هردو می اندیشیدیم 

من به آینده کشورم 

وتو به آینده خودت!

 

هردو گوش می کردیم 

من به وجدانم 

و تو به نرخ بازار!

هر دو می جنگیدیم 

من با جهل 

و تو با جیب!

 

هردو استفاده می کردیم 

من از نمره های کلاسی 

و تو از جریان های سیاسی!

هردو می مردیم 

من از غصه ی افت تحصیلی 

و تو از غصه ی مالیات تحمیلی!

 

هر دو رسیده ایم 

من به پای تخته سیاه 

و تو به مزیت های بازار سیاه!

هر دو خندیدیم 

من به جهل 

و تو به جهد!

 

حالا هر دو شگفت زده ایم

من از فرسایش خودم 

و تو از آسایش خودت!

[ سه شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۶ ] [ 22:37 ] [ محمدرضا بهــرامی سامانی ]
چهار دانشجو شب امتحان بجای درس خواندن به مهمونی و خوش گذرونی رفته بودند و هيچ آمادگی امتحانشون رو نداشتند.

 

روز امتحان به فکر چاره افتادند و حقه ای سوار کردند به اين صورت که سر و روشون رو کثيف و کردند و مقداری هم با پاره کردن لباس هاشون در ظاهرشون تغييراتی بوجود آوردند.

 

سپس عزم رفتن به دانشگاه نمودند و يکراست به پيش استاد رفتند.

 

مسئله رو با استاد اينطور مطرح کردند که ديشب به يک مراسم عروسی خارج از شهر رفته بودند

 

و در راه برگشت از شانس بد يکی از لاستيک های ماشين پنچر ميشه و اونا با هزار زحمت و هل دادن ماشين به يه جايی رسوندنش و اين بوده که به آمادگی لازم برای امتحان نرسيدند کلی از اينها اصرار و از استاد انکار.

 

آخر سر قرار ميشه سه روز ديگه يک امتحان اختصاصی برای اين 4 نفر از طرف استاد برگزار بشه،

 

آنها هم بشکن زنان از اين موفقيت بزرگ، سه روز تمام به درس خوندن مشغول ميشن

 

و روز امتحان با اعتماد به نفس بالا به اتاق استاد ميرن تا اعلام آمادگی خودشون رو ابراز کنند!

 

استاد عنوان ميکنه بدليل خاص بودن و خارج از نوبت بودن اين امتحان بايد هر کدوم از دانشجوها توی يک کلاس بنشينند و امتحان بدن که آنها به خاطر داشتن وقت کافی و آمادگی لازم با کمال ميل قبول ميک نند.

 

امتحان حاوی دو سوال و بارم بندی از نمره بيست بود:

 

.

يك) نام و نام خانوادگی: ۲نمره

 

 

 

 

 

دو ) کدام لاستيک پنچر شده بود؟ ۱۸نمره

 

الف) لاستيک سمت راست جلو

 

ب) لاستيک سمت چپ جلو

 

ج) لاستيک سمت راست عقب

 

د) لاستيک سمت چپ عقب

[ سه شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۶ ] [ 22:37 ] [ محمدرضا بهــرامی سامانی ]
براي حذف آدمهای سمی اززندگیتان هرگزاحساس گناه وخجالت و پشيمانی نكنيد…

فرقی نميكند،از بستگانتان باشد يا عشقتان يا يك آشنای تازه…

مجبورنيستيدبرای كسیكه باعث رنج واحساس حقارت در شما ميشود جايی باز كنيد…

.

جدايی ها تلخند و ازار دهنده!

.

اما از دست دادن كسيكه قدر شما را نميداند و به شمااحترام نميگذارد

در حقيقت منفعت است نه خسارت…

هرگز سعي نكنيد كسی را متوجه ارزشتان كنيد…

اگر فردی قدر شما را نميداند اين يعنی لياقت شما را ندارد

به خودتان احترام بگذاريد و با كسانی باشيد كه واقعا برای شما ارزش قائلند…

.

[ سه شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۶ ] [ 22:36 ] [ محمدرضا بهــرامی سامانی ]
دیالوگ ماندگار مختار: 

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻪ ﻣﺼﺎﻑ ﺗﺰﻭﯾﺮ ﺑﺮﻭﻡ ﮐﻪ

ﺑﺪﺗﺮﯾﻦ ﺁﻓﺖ ﺩﯾﻦ ﺍﺳﺖ 

ﺗﺰﻭﯾﺮ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﺩﯾﺎﻧﺖ ﻭ ﺗﻘﻮﯼ ﺑﻪ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ

ﺗﺰﻭﯾﺮ ﺳﮑﻪ ﺍﯼ ﺍﺳﺖ ﺩﻭﺭﻭ، 

ﮐﻪ ﺑﺮ ﯾﮏ ﺭﻭﯾﺶ ﻧﺎﻡ ﺧﺪﺍ 

ﻭ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺩﯾﮕﺮﺵ ﻧﻘﺶ ﺍﺑﻠﯿﺲ ﺍﺳﺖ... 

ﻋﻮﺍﻡ ﺧﺪﺍﯾﺶ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻨﺪ 

ﻭ ﺍﻫﻞ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﺍﺑﻠﯿﺴﺶ...

ﻭ ﭼﻪ ﺧﻮﻥ ﺩﻟﻬﺎ ﺧﻮﺭﺩ ﻋﻠﯽ 

ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺍﯾﻦ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﺳﺮ ﺑﻪ ﺳﺠﻮﺩ ﺁﯾﻪ ﺧﻮﺍﻥ ﻭ ﺑﻪ ﻇﺎﻫﺮ ﻣﺘﺪﯾﻦ❗...

[ سه شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۶ ] [ 22:35 ] [ محمدرضا بهــرامی سامانی ]
خالد حسینی تو رمان بادبادک مینویسه: در دنیا فقط یک گناه هست و آن دزدی ست!

ﻣﺮﺩ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺩﺭ ﮔﻮﺵ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺗﺎﺯﻩ ﺑﻪ ﺑﻠﻮﻍ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺍﺵ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﻨﺪ ﭼﻨﯿﻦ ﻧﺠﻮﺍ ﮐﺮﺩ :

” ﭘﺴﺮﻡ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﺮﮔﺰ ﺩﺯﺩﯼ ﻧﮑﻦ “

ﭘﺴﺮ ﻣﺘﻌﺠﺐ ﻭ ﻣﺒﻬﻮﺕ ﺑﻪ ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﺑﺪﯾﻦ ﻣﻌﻨﺎ ﮐﻪ ﺍﻭ ﻫﺮﮔﺰ ﺩﺳﺖ ﮐﺞ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ

ﭘﺪﺭ ﺑﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﺘﻌﺠﺐ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩﻭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ :

ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭﻭﻍ ﻧﮕﻮ ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﮔﻔﺘﯽ ﺻﺪﺍﻗﺖ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ ﺍﯼ،ﺧﯿﺎﻧﺖ ﻧﮑﻦ

ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ ﺍﯼ،ﺧﺸﻮﻧﺖ ﻧﮑﻦ ﺍﮔﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﻣﺤﺒﺖ ﺭﺍﺩﺯﺩﯾﺪﻩ ﺍﯼ، ﻧﺎﺣﻖ ﻧﮕﻮ

ﺍﮔﺮ ﮔﻔﺘﯽ ﺣﻖ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ ﺍﯼ،ﺑﯽ ﺣﯿﺎﯾﯽ ﻧﮑﻦ ﺍﮔﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﺷﺮﺍﻓﺖ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ ﺍﯼ

ﭘﺲ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻓﻘﻂ ﺩﺯﺩﯼ ﻧﮑن!

[ سه شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۶ ] [ 22:35 ] [ محمدرضا بهــرامی سامانی ]
یادمان باشد..... با شکستن پای دیگران ما بهتر راه نخواهیم رفت!

 یادمان باشد.... با شکستن دل دیگران ما خوشبخت تر نمی شویم!

کاش ..............بدانیم اگر دلیل اشک کسی شویم دیگر با او طرف نیستیم ;باخدای او طرفیم.

 

و کاش انسانها .....انسان بمانند!!!!!!

[ سه شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۶ ] [ 22:34 ] [ محمدرضا بهــرامی سامانی ]
-------😳😳😳😎

استاد فيزيك به شاگردش گفت بيا پاي تخته ,

آمد : بهش گفت . شما توي قطاري و قطار باسرعت 80كيلو متردرحال حركته داخل كوپه خيلي گرمه تو چيكار ميكني؟ شاگرد گفت : پنجره را بازميكنم .

استاد گفت خوب حالا با بازكردن پنجره برام حساب كن چه مقدار از سرعت قطار كم ميشه. نسبت فشارهواي داخل كوپه با هواي خارج قطار را هم حساب ميكني فردامياري . شاگرده گفت عجب غلطي كرديم,

نفربعدي را صداكرد اين شاگردكه دوبار براي اين درس رد شده بود اومد.

استادگفت تو توي قطاري هستي باسرعت 75كيلو متر درساعت حركت ميكنه داخل كوپه خيلي گرمه تو چكار ميكني ؟

... ... شاگرده گفت پليورمو درميارم !

استاد : دماي داخل كوپه 50درجه سانتي گراده ,

گفت: همه لباسمو در ميارم .

استاد : داخل كوپه دو سه نفر آدم ناجور هست .

گفت : ده تا آدم ناجورم كه باشن , من اون پنجره لعنتي را باز 

نمیکنم😁😕

 

___________________

[ سه شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۶ ] [ 22:33 ] [ محمدرضا بهــرامی سامانی ]
آقای گاو !

در یک مدرسه راهنمایی دخترانه خدمت میکردم و چند سالی بود

که مدیر شده بودم.

 

قرار بود زنگ تفریح اول، پنج دقیقه دیگر نواخته شود و دانش آموزان به حیاط مدرسه

بروند.

در همین هنگا م، مردی با ظاهری آراسته و سر و وضعی مرتب در دفتر مدرسه حاضر شد و

خطاب به من گفت:

 

با خانم... دبیر کلاس دومی ها کار دارم و میخواهم درباره درس و انضباط فرزندم

از او سؤالهایی بکنم.

 

از او خواستم خودش را معرفی کند. گفت:

من "گاو" هستم ! خانم دبیر بنده را میشناسند. بفرمایید گاو، ایشان متوجه میشوند.

 

تعجب کردم و موضوع را با خانم دبیر که با نواخته شدن زنگ تفریح، وارد دفتر مدرسه

شده بود، در میان گذاشتم.

 

یکه خورد و گفت: ممکن است این آقا اختلال رفتار داشته باشد. یعنی چه گاو؟ من که

چیزی نمیفهمم...

 

از او خواستم پیش پدر این دانش آموز برود

 

خانم دبیر با اکراه پذیرفت و نزد پدر دانش آموز که در گوشه ای از دفتر نشسته

بود، رفت.

مرد آراسته، با احترام به خانم دبیر ما سلام داد و خودش را معرفی کرد:

"من گاو هستم!"

- خواهش میکنم، ولی...

- شما بنده را به خوبی میشناسید.

من گاو هستم، پدر گوساله؛ همان دختر۱۳ ساله ای که شما دیروز در کلاس، او

را به همین نام صدا زدید...

 

دبیر ما به لکنت افتاد و گفت: آخه، میدونید...

- بله، ممکن است واقعاً

فرزندم مشکلی داشته باشد و من هم در این مورد به شما حق میدهم.

ولی بهتر بود

مشکل انضباطی او را با من نیز در میان میگذاشتید.

قطعاً من هم میتوانستم اندکی

به شما کمک کنم.

 

خانم دبیر و پدر دانش آموز مدتی با هم صحبت کردند.

گفت و شنود آنها طولانی،

ولی توأم با صمیمیت و ادب بود. آن پدر، در خاتمه کارتی را به خانم دبیر ما داد و با

خداحافظی از همه، مدرسه را ترک کرد.

وقتی او رفت، کارت را با هم خواندیم.

در

کنار مشخصاتی همچون نشانی و تلفن، روی آن نوشته شده بود:

دکتر... عضو هیأت علمی

دانشکده روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه.....

👈چقدر جای این طرز تفکر و رفتار در فرهنگ امروز ما خالیست

[ سه شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۶ ] [ 22:33 ] [ محمدرضا بهــرامی سامانی ]
 

"خزینه" حوضچه ای در حمام بود که مردم خودشان را در آن می شستندو آب می کشیدند و غسل می کردند . البته آب خزینه ها معمولا کثیف بود و به راحتی میتوان تصور کرد چن حوضچه ای منبع پخش انواع و اقسام میکرب ها و شیوع بیماری ها به همه شهر بود . بخصوص انواع بیماری های پوستی مانند تراخم و کچلی و بیماری های قارچی و آبله که در شهر ها بیداد میکرد . معمولا حمامی ها بین دو نوبت مردانه و زنانه هم چوب درخت زالزالک را در خزینه میگرداندند و مو و چرک و کف صابون را جمع میکردندو مقداری آهک هم درون آن می ریختند بلکه از آلودگی آن کمی کاسته شود . از طرفی رضا شاه میدید نیروی کار در مملکت بعلت بیماری و مرگ عملا در حال کاسته شدن است . پس از پیگیری متوجه شد که یکی از علل اصلی مرگ ومیر مردم استفاده از خزینه هاست . تا اینکه به فرمان رضا شاه رسما استفاده از خزینه در حمامها ممنوع اعلام شد . 

اماداستان به اینجا پایان نیافت . بعد از بسته شدن خزینه ها اعتراض برخی علما و روحانیون بخصوص روحانیت خراسان بلند شد . آنها حزبی به نام حزب خزینه تاسیس کردند و فریاد وا اسلاما سر دادند و استفاده از دوش به جای خزینه را از مظاهر غربگرایی اعلام کردند . این علمای معظم تنها آب خزینه را پاک و به اصطلاح "کرّ" میدانستند و هر چه غیر از آنرا را ناپاک و نجس اعلام کردند . آیات عظام فتوا دادند که منع خزینه "غیرشرعی" است و با آبی که از شیر آب میریزد نمیتوان غسل کرد . بنابراین ممنوع کردن خزینه "عمل خلاف شرع رضا شاه" اعلام شد . آنها آب «کرّ» را آبی میدانستند که در سه و نیم وجب در سه و نیم وجب در سه و نیم وجب باشد . هر چند که درباره اندازه وجب توضیح ندادند . در چنین آبی میتوان وضو گرفت و غسل کرد ولو در آن حیوانی یا انسانی ادرار کرده باشد . به شرط آنکه عین نجاست در آن دیده نشود و پس از ادرار ، آب از خزینه سرریز شود . 

بنابراین موضوع خزینه تبدیل شد به یکی از کشاکش های تاریخی بین برخی روحانیون و افرادی که میل به مدرن شدن جامعه داشتند و جنگی بر علیه "دوش حمام" آغاز شد . جنبش خزینه و مخالفت هایی پیرامون آن شکل گرفت و برخی مومنین و متدینین هم تا سالها پنهانی از خزینه استفاده میکردند و نقشه میریختند که چگونه نیمه شبها و به دور از چشم پاسبانها و با چرب کردن سبیل حمامی خود را به خزینه برسانند . تا کم کم به زور باطوم و دگنگ رضا شاه و به مرور زمان مردم به محاسن دوش پی بردند . بعضی علما هم بالاخره فتوا دادند که دوش در حمام عيبی ندارد به شرط آنکه بعد از آن در خزینه غسل کنند .! بعدها فعالان جنبش خزینه فتوا دادند که میشود زیر دوش بجای غسل ارتماسی ، غسل ترتیبی انجام داد و

احکام و مسائل آن را مطرح نمودند .

اما روایت و جنگ علیه دوش و جنبش خزینه نه اول ماجرا بود و نه آخر ماجرا . علما از مدرسه رفتن دختران و تاسیس مدرسه مدرن گرفته تا تاسیس رادیو و تلویزیون و تریبون به جای منبر و اصولا هر ابزاری که نیاز بشر امروز و نشانه پیشرفت بود دخالت میکردند و از قرآن و دین مایه می گذاشتند و آنرا خلاف شرع و خلاف احکام الهی اعلام میکردند و بقیه را غربزده و طاغوتی اعلام میفرمودند . جنگی که تا امروز به دیش ماهواره و اینترنت ادامه یافته و هنوز آتش بس اعلام نشده است ..!!

 جنبش خزینه نه اول ماجرا بود و نه آخر ماجرا . علما اولین بار که دوچرخه به ایران آمد آنرا ارابه جن معرفی کردند . اما داستان شناسنامه از همه جالب تر بود . اولین بار که اعلام کردند مردم برای گرفتن شناسنامه به شهربانی مراجعه کنند، علمای عظام فتوا دادند که این دسیسه انگلیس است تا نام دختران و همسران شما را بدانند . . .!!!!!

 

منبع : عصر ایران

 

[ سه شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۶ ] [ 21:36 ] [ محمدرضا بهــرامی سامانی ]
میخوای بهت بگم چندتا خواهر برادر داری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

.

.

.

.

.

.

.

معادله عجیب اما واقعی

 

تعداد برادراتو به علاوه 3 کن

حاصلو ضربدر 5 کن

حاصلو به علاوه 20 کن

حاصلو ضربدر 2 کن

حاصلو به علاوه 5 کن

حاصلو به علاوه تعداد خواهرات کن

حاصلو از 75 کم کن

یه عدد 2 رقمیه

سمت چپی(دهگان)= تعداد برادر

سمت راستی(یکان)= تعداد خواهر

.

.

.

کف کردی؟؟؟؟؟؟ 

 

اینجوریاست قربونم بری

[ سه شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۶ ] [ 21:31 ] [ محمدرضا بهــرامی سامانی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

افلاطون گفت : خدا هندسه دان است ،
ژاکوبی این جمله را چنین تغییر داد : خدا حساب دان است ،
سپس کرونکرآمد و این سخن به یاد ماندنی را باب کرد : خدا عددهای طبیعی را آفرید،ما بقی کار انسان است.(فلیکس کلاین)
ســـــــــــــــــــــلام
سلام به همه ی شما یاران صمیمی و چهره های آشنا .سلام به شما که نسبت به مسائل پیرامون خود از نقطه نظر ریاضی می نگرید و سعی می کنید برای هرکدام معادله ی ریاضی ساده ای بسازید تا با حل آن بتوانید اندکی به نظم بی مانند هستی پی ببرید.من نیز امید وارم که بتوانم گام کوچکی در جهت زدودن تاریکی های ذهن شما عزیزان بردارم.
این وبلاگ توسط محمدرضـا بهـرامی سامانی از اعضای گروه آموزشی ریاضی دوره متــوسطه شهرستان سامان در سال تحصیلی 91 -1390 ایجاد شد . اهداف این وبـلاگ کمک به ارتقا سطح دانش ریاضی دانش آموزان وایجاد انگیزه در این رابطه می باشد.ازشما خواهشمندم با نظرات وپیشنهادات ارزنده ی خودتان دلگرمم فرمایید.
با تشکر از این که این وبلاگ را انتخاب کرده اید.
برچسب‌ها وب